|
❤ ‿❤ اشک باران ❤ ‿❤ عاشقانه و عارفانه |
|||
|
شنبه 07 دی 1392 :: 14:20 :: نويسنده : ashkbaran
![]() هیـــــچ گاه
به خاطـــــر "هیـــــچکـــــس"
دســـــت از
"ارزشــــهایت"
نکـــــش
. .... چــــون زمانــــی که اون فـــــــرد از تــــو دســـــت بکشــــد ،
تــــو مــــیمانـــی و یـــک
"مـــن "
بــــــی ارزش...
گاه دلتنگ می شوم دلتنگتر از تمام دلتنگی ها
حسرت ها را می شمارم
و باختن ها
وصدای شکستن را.. نمیدانم من کدامین امید را ناامید کردم
وکدام خواهش را نشنیدم
وبه کدام دلتنگی خندیدم
که چنین دلتنگم
در انحنای تنهایی خویش… بین ماندن و رفتن… بین بودن و نبودن… بین نیاز و استغنا… بین خاموشی و فریاد… رفتن را برمی گزینی. حسی گنگ و نامفهوم با معنایی به وسعت اندوه تو را در بر می گیرد و بغضی خاموش گلویت را می فشارد. میشکنی میشکنی و از مرور خاطره ها خیس می شوی. خوب می دانی که از خستگی حرف های بر دل مانده مچاله خواهی شد ولی می روی و سکوت پیشه می کنی و آنقدر غرق در این سکوت می شوی که می خواهی سکوتت را فریاد کنی، با تمام وجودت فریاد کنی ولی می دانی آری خوب میدانی که سکوت را نمی توان فریاد زد. و ای کاش کسی معنای این سکوت را می فهمید…
جمعه 06 دی 1392 :: 00:03 :: نويسنده : ashkbaran
همــــیشـه دقــیقآ وقـــــتی پـُر از حـــرفی
وقتـــی بغــــض میکـــُنی
وقتـــی دآغونــــی
وقــــتی دلــِت شکــــستـه
دقیقــــا همیـــن وقـــــتآ
انقــــدر حـ ـرف دآری کـــه فقــط میتونــی بگـ ـی : “بیخـــیآل“… پنجشنبه 05 دی 1392 :: 23:58 :: نويسنده : ashkbaran
دیدی که سخت نیست تنها بدون من دیدی که صبح میشه شبها بدو من این نبض زندگی بی وقفه میزنه فرقی نمیکنه با من بدون من دیروز گرچه سخت اما امروزم میگذره فرقی نمیکند فردا بدون من زندگی شبیه شعریست که یکبارخوانده میشود و بعد فراموش میشود پس بهتره که به خوشی فراموش بشه
پنجشنبه 05 دی 1392 :: 23:52 :: نويسنده : ashkbaran
پنجشنبه 05 دی 1392 :: 00:20 :: نويسنده : ashkbaran
خداوندا کفر نمی گویم پریشانم چه میخواهی تو از جانم؟ مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی خداوندا تو مسئولی خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است چه زجری می کشد آن کس که از احساس سرشار است خداوندا تو تنهایی و من تنها تو یکتایی و بی همتا ولیکن من نه یکتایم نه بی همتا فقط تنهای تنهایم... پنجشنبه 05 دی 1392 :: 00:16 :: نويسنده : ashkbaran
گاهی دلت از سن و سالت می گیرد میخواهی کودک باشی کودک به هر بهانه ای به آغوش غمخواری پناه می برد و آسوده اشک می ریزد بزرگ که باشی باید بغض های زیادی را بی صدا دفن کنی .. پنجشنبه 05 دی 1392 :: 00:13 :: نويسنده : ashkbaran
عشـــــق اگر عشق باشد ؛
هم خنده هايت را دوست دارد
هم گريه هايت را
هم شادي ات را دوست دارد
هم غم هايت را
هم لحظه هاي شادابي ات را مي پسندد ،
هم روز هاي بي حوصلگي ات را
هم دقايق پر ازدحامت را همراهي ميکند ،
هم دقايق تنهايي ات را
عشـــــق اگر عشق باشد ،
هم زيبايي هايت را دوست دارد
هم اخم هايت را در روزهاي تلخي
هم سلامتت را مي پسندد ،
هم روزهاي گرفتاري و بيماري همراهي ات مي کند
عشـــــق اگر عشق باشد ،
با يک اتفاق ،
تـــو را تعويض نمي کند ،
همراهي ات مي کند تا بهبود يابي
عشــــق اگر عشق باشد ،
هر ثانيه دستانش در دستان تــــــوست،
در سخـــتي و آســـاني تا ابـــــــد
این روز ها همه به من دلتنگی هدیه می دهند ،
لطفا آتش بس اعلام کنید ،
به خدا تمام شد ، دلم .., آرشيو وبلاگ پيوندها نويسندگان |
|||
|
|
نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید
کد ۶ رقمی ارسالشده به ایمیل و رمز عبور جدید را وارد کنید.
در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید
دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید
ورود کاربران
خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید