|
❤ ‿❤ اشک باران ❤ ‿❤ عاشقانه و عارفانه |
|||
|
چهارشنبه 16 اسفند 1391 :: 14:54 :: نويسنده : ashkbaran
نمیدانم چرا تنم میلرزد وقتی صبحت از تو میشود نه از ترس حضورت نیست ، از آروزی به تو رسیدن است ، از شاید ها و باید ها و از اینکه نمیدانم داشتنت رو عاشقانه اشک بریزم یا دوریت را … شاید روزی تنم لرزید و دستانت را روی شانه هایم گذاشتی و گفتی زیر لب اشک شوق بریز من به کنارت آمده ام برای همیشه ! شک میکنم به اینکه ، این دل مال من است یاتو … و همه ی این بودن هایش فقط برای من باشد ، فقط برای من ! من فکر می کنم در غیاب تو همه خانه های جهان خالیست ! اما بهتر از اون وقتی هستش که یه نفر بهت میگه “نگران نباش من باهاتم” به شرطی که دست دیگرم را تو گرفته باشی . . . از روزی که مبتلایت شدمخود را از یاد بردم . . .
آرشيو وبلاگ پيوندها نويسندگان |
|||
|
|
نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید
کد ۶ رقمی ارسالشده به ایمیل و رمز عبور جدید را وارد کنید.
در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید
دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید
ورود کاربران
خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید