❤ ‿❤ اشک باران ❤ ‿❤
عاشقانه و عارفانه
 
 
چهارشنبه 16 اسفند 1391 :: 12:21 ::  نويسنده : ashkbaran

 1.شعار زندانیان زابیرا هنگام آزادی یوزارسیف :

ایول ایول ! داش یوزارو ایول !!!
ایول ایول ! داش یوزارو ایول !!!

 


 

2.صبح که از خواب پا میشی 2 کار انجام بده
1.خدا رو شکر کن که زنده ای
2. برو حمام چون بقیه هم میخوان زنده باشن و زندگی کنن !!!

 


 

3.-

-

-

-

-

-

-

این پیامک جهت خراب کردن دکمه پائین شما بوده ! و ارزش دیگری ندارد !!!

 


 

4.تو باغ دلم
تو تنهائی ،
تنهای تنها ،
پس سعی کن در
ست به گلها آب بدی !! تنها آفتابه موجود !!!

 


 

5.من هم یک روز اسکانیا بودم ! غم روزگار این چنینم کرد !
نوشته پشت نیسان !!!

 


 

6.اگر از من بپرسند بهترین ، زیباترین و محبوب ترین آدم دنیا کیه ؟ انگشتم رو به سمت تو دراز میکنم و میگم : این نمی تونه باشه !



چهارشنبه 16 اسفند 1391 :: 12:19 ::  نويسنده : ashkbaran

 ۱.چند ماهه توی قلبم خونه کردی و تا حالا کرایه خونه ندادی!

اگه تا یک ماه دیگه با صاحب خونه ازدواج نکنی حکم تخلیه میگره واست


 

 ۲.بر اثر قطع برق ، در یکی از شهر های کشور ، ده ها تن از هم وطنانمان

ساعتها روی پله برقی گیر کردند !!!


 

 ۳.جواب كنكور مياد . غضنفر رتبش راديكالي در اومده بوده !!!


 

 ۴.با فعال سازی پیام چند رسانه ای mms در صورت نداشتن اس ام اس جدید

میتوانید عکس خود را برای ما بفرستید تا بخندیم !!!



چهارشنبه 16 اسفند 1391 :: 12:18 ::  نويسنده : ashkbaran

 1. اددا بابا دد

اي ي ي ي

قاقا

ا ا ا ا ا

...

...

...

ببخشید! گوشيم دست بچه بود!


 

2. میمون چی توز بازنشسته شده، بهتره زودتر برای استخدام اقدام کنی!


 

3. o<-< __ o<-< __ o<-< __ o<-< __ o<-< __

خیال نکن اینا از دوریت مردن. دارن خودشونو برنزه می کنن!


 

4. شركت توليدات داروگر به علت فرار كردن قورقوری به شما نيازمند است!


 

5. زندگی کن ولی اسیر نشو

عاشق شو ولی دیوانه نشو

دوستت دارم ولی لوس نشو!


 

6. شرمنده به خدا، آره می دونم خواب بودی، خوب بابا فحش نده دیگه، کارت داشتم که بیدارت کردم. می خواستم بدونم ماهی وقتی غذا می خوره، آب نمی ره تو دهنش؟



چهارشنبه 16 اسفند 1391 :: 12:17 ::  نويسنده : ashkbaran

 1. ____ (/ (/

\____/(@@)

/-----\ _(¥ )

l l _ l l

^^ ^^

...

چیه؟ تعجب کردی عکستو دارم؟

 


 

2

 

. به خانمی که سن واقعی اش را می گوید نباید اعتماد کرد، چون از چنین خانمی گفتن هر چیزی بر میاد!


 

3. آرزومند قطع برق منزل شما در حين پخش سريال يوسف...

با تشكر، معبد آمون


 

4. فرستنده: من

دلیلش: محبت

هدفم: خوشنودیت

نتیجه اش: 16 تومان ضرر!

 



چهارشنبه 16 اسفند 1391 :: 12:14 ::  نويسنده : ashkbaran

 ۱.به سلامتی سال گاو امسال نمیگیم "من"  فقط: مــــــــــــــا

 


 

 ۲. سلام ببخشید بیدارت كردم. . . . . . . میخواستم بدونم چند صفحه از پیك نوروزیتو حل كردی ؟

 


 

۳.اي کـــاش بــاران بودم , تا غبار رويت را ميشستم ! . . . . . . . . خودت که سال به سال صورتتو نمي شوري !!!



چهارشنبه 16 اسفند 1391 :: 12:08 ::  نويسنده : ashkbaran

 

. چنديست که بيــمار وفايت شده ام

 

در بستر غم چشم به راهت شـده ام

اين را تو بدان اگر بمـيـــرم روزي

مســــــول تويي کــه مـن فــــــــــــــــدايت شــده ام


 

. خيانت تنها اين نيست که شب را با ديگري بگذراني ...

خيانت ميتواند دروغ دوست داشتن باشد !

خيانت تنها اين نيست که دستت را در خفا در دست ديگري بگذاري ...

خيانت ميتواند جاري کردن اشک بر ديدگان معصومي باشد !

گناه تنها کردار زشت نيست ...

گناه ميتواند ذهن هوس آلود باشد


 . اجازه هست قلبمو برات چراغوني كنم، 

پيش نگاه عاشقت چشمامو قربونت كنم،

اجازه هست پناه من گرمي آغوشت بشه،

هر اسمي جز اسم خودم ديگه فراموشت بشه،اجازه هست جار بزنم بگم چقدر دوستت دارم.


 

. يه شب خوب تو آسمون يه ستاره چشمك زنون خنديد و گفت كنارتم تا آخرش تا پاي جون، ستاره ي قشنگي بود آروم و ناز و

مهربون ستاره شد عشق منو منم شدم عاشق اون، اما زياد طول نكشيد عشق من و ستاره جون، ماه اومدو ستاره رو دزديدو برد

نامهربون، ستاره رفت با رفتنش منم شدم بي همزبون، حالا شبا به ياد اون چشم مي دوزم به آسمون، دلم مي خواد داد بزنم (اين

بود قول و قرارمون؟) تو رفتي و با رفتنت نذاشتي حتي يك نشون، دوستت دارم ستاره جون تا آخرش تا پاي جون


 

. گل عشق تو هستم شبنمم باش، 

دلم دنياي زخمه مرحمم باش،

ز درد بي كسي قلبم شكسته،

به شهر بي كسي ها همدمم باش.


 

. هرگز نديدم بر لبي لبخند زيباي تو را،

هرگز نمي گيرد كسي در قلب من جاي تو را.

 




چهارشنبه 16 اسفند 1391 :: 12:03 ::  نويسنده : ashkbaran

 

 پاییز را دوست دارم...

 

 

 

بخاطر غریب و بی صدا آمدنش

 

 

بخاطر رنگ زرد زیبا و دیوانه کننده اش

 

 

 

 

بخاطر خش خش گوش نواز برگ هایش

 

 

بخاطر صدای نم نم باران های عاشقانه اش

 

 

 

 بخاطر رفتن و رفتن... و خیس شدن زیر باران های پاییزی

 

 

بخاطر بوی مست کننده خاک باران خورده کوچه ها

 

 

 

بخاطر غروب های نارنجی و دلگیرش

 

 

 بخاطر شب های سرد و طولانی اش

 

 

 

بخاطر تنهایی و دلتنگی های پاییزی ام

 

 

بخاطر پیاده روی های شبانه ام

 

 

 

           بخاطر بغض های سنگین انتظار

 

 

بخاطر اشک های بی صدایم

 

 

 

بخاطر سالها خاطرات پاییزی ام

 

 

بخاطر معصومیت کودکی ام

 

 

 

بخاطر نشاط نوجوانی ام

 

 

بخاطر تنهایی جوانی ام

 

 

بخاطر اولین نفس هایم

 

 

 

بخاطر اولین گریه هایم

 

 

بخاطر اولین خنده هایم

 

 

بخاطر دوباره متولد شدن

 

 

 

بخاطر رسیدن به نقطه شروع سفر

 

 

بخاطر یک سال دورتر شدن از آغاز راه

 

 

 

بخاطر یک سال نزدیک تر شدن به پایان راه

 

 

بخاطر غریبانه و بی صدا رفتنش

 

 

پاییز را دوست دارم، بخاطر خود پاییز

 

و من عاشقانه پاییز را دوست دارم...

 



چهارشنبه 16 اسفند 1391 :: 12:02 ::  نويسنده : ashkbaran

از کوچه های حادثه به آرامی می گذرم ، با دستهایم چشمانم را محو می کنم تا ببینم آن کوچه بن بست تنهایی عشق را...

دلم عجیب هوای دیدنت را کرده است ، دستانم را کمی کنار می زنم و از لا‌ به لا‌ی انگشتان لرزانم نیم نگاهی به گذشته ناتمامم می اندازم ، چیز زیادی نیست و از من نیز چیزی نمانده است جز آیینه زلا‌لی که از آن گله دارم که چرا حقیقت زندگی را از من پنهان کرد... !؟ و تو ای سنگ صبور لحظه لحظه های عمر کوتاه من ، چقدر

بی کس و تنها ماندی ! جواب صفحه های سفیدت را چه دهم که من نیز بی وفایی را از زمانه آموختم.

می دانم دلت آنقدر بزرگ و دریایی است که مرهم زخم های بی کس ام باقی بمانی و یک امشب دیگر را با من تا سحرگاهان همنوا شوی.

به سراغت نیامدم چون روح باران زده شیدای روزهای آشنایی گرفتار تگرگی بی پایان شد و اینگونه سیلا‌ب عشق در مسیر طغیان آمال و آرزوهایم تبدیل به سرابی شد.

نبودی تا ببینی که چگونه غزل در تاب یاسمن تب کرد و تا صبح نالید ، نبودی تا ببینی که آسمان چه بی قرار و معصومانه اشک می ریخت و تن سرد مرا نوازش می کرد ، نبودی تا ببینی که چگونه چشمانم در انتظارت ماند و نیامدی...

تو خود گفتی که دنیا فدای تو و چشمانت ، تو خود گفتی آبیِِِ آرامشِ دریا فدای نگاهت ، تو خود گفتی سرخی آتشین شقایق ها فدای قلب کوچکت...

حالا‌ از آن حرفهای رنگین اثری نیست و تمام آبی ها و قرمزها برایم رنگ باخته اند ، از تو نیز به خاطر دو رنگ بودنت شکوه ای ندارم ، چون دیگر دنیا برای من بی رنگ است!

و اما باز هم تو ای حریم پاک و بی آ لا‌یشم! می خواهم ترکت کنم و هیچ گاه به سوی صفحه های قلم خورده ای که خود بر رویت حک کردم ، باز نگردم . شاید اینگونه مجبور نباشی دستهای سفیدت را به زیر چکه های دلتنگی ام بگیری و له شوی و گیسوانم را بر تن لطیفت احساس کنی.

لحظه ، لحظه ای است جادوئی... ! در کنج خلوت این اتاق دستهای دختری ، آرام صندوقچه ای را مهر می کند و زمزمه ای در زیر لب دارد . نوایش ضعیف نیست اما هیچ کس نمی تواند بفهمد او چه می گفت و دیگر نمی گوید...

                 



سه‌شنبه 15 اسفند 1391 :: 21:14 ::  نويسنده : ashkbaran

 

نگه دگر به سوی من چه می کنی؟ 

چو در بر رقیب من نشسته ای

به حیرتم که بعد از آن فریبها

تو هم پی فریب من نشسته ای

به چشم خویش دیدم آن شب ای خدا

که جام خود به جام دیگری زدی

چو فال حافظ آن میانه باز شد

تو فال خود به نام دیگری زدی

برو برو به سوی اومرا چه غم

تو آفتابی او زمین من آسمان

بر او بتاب زانکه من نشسته ام

به ناز روی شانه ی ستارگان

بر او بتاب زانکه گریه می کند

در این میانه قلب من به حال او

کمال عشق باشد این گذشتها

دل تو مال من تن تو مال او

تو که مرا به پرده ها کشیده ای

چگونه ره نبرده ای به راز من؟

گذشتم از تو زانکه در جهان

تنی نبود مقصد نیاز من

اگر به سویت اینچنین دویده ام

به عشق عاشقم نه بر وصال تو

به ظلمت شبان بی فروغ من

خیال عشق خوشتر از خیال تو

کنون که در کنار او نشسته ای

تو و شراب و دولت وصال او

گذشته رفت و آن فسانه کهنه شد

تن تو ماند و عشق بی زوال او
(فروغ فرخزاد)

 




سه‌شنبه 15 اسفند 1391 :: 21:12 ::  نويسنده : ashkbaran

 بعد از آن دیوانگی ها ای دریغ

 

باورم ناید که عاقل گشته ام
گوییا او مرده درمن کاینچنین
خسته و خاموش و باطل گشته ام
هردم از آیینه می پرسم ملول
چیستم دیگربه چشمت چیستم؟
لیک در آیینه می بینم که وای
سایه ای هم زانچه بودم نیستم
همچو آن رقاصه ی هندو به ناز

 

پای می کوبم ولی بر گور خویش
وه که با حسرت این ویرانه را
روشنی بخشیده ام از نور خویش
ره نمی جویم به سوی شهر نور
بی گمان در قعر گوری خفته ام
گوهری دارم ولی آن را زبیم
در دل مردابها بنهفته ام
می روم اما نمی پرسم زخویش
ره کجا؟منزل کجا؟مقصود چیست؟
بوسه می بخشم ولی خود غافلم
کاین دل دیوانه را معبود کیست
او چو در من مرد ناگه هرچه بود

 

در نگاهم حالتی دیگر گرفت
گوئیا شب با دو دست سرد خویش
روح بی تاب مرا در برگرفت
آه آری این منم اما چه سود
او که در من بود دیگر نیست نیست
می خروشم زیر لب دیوانه وار
او که در من بود آخر کیست کیست؟
(فروغ فرخزاد)

 



درباره وبلاگ


موضوعات
تلگرام
تسلیت.... کاش می شد … مجموعه جملات زیبا و عاشقانه بسیار ناب و رمانتیک خاص 96 – 2017 عشق من.... عشق .... دوستت دارم ... برهان عشـق…
پيوندها
نويسندگان
 
 
 

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید