|
❤ ‿❤ اشک باران ❤ ‿❤ عاشقانه و عارفانه |
|||
|
یکشنبه 28 مهر 1392 :: 19:14 :: نويسنده : ashkbaran
درد تنهایی کشیدن مثلِ کشیدنِ خطهایِ رنگی روی کاغذِ سفید شاهکاری میسازد به نامِ دیوانگی...! و من این شاهکارِ را به قیمتِ همهٔ فصلهایِ قشنگِ زندگیم خریده ام... تو هر چه میخواهی مرا بخوان دیوانه خود خواه بی احساس....... نمیــــــــفروشــــــــــم..!
تو مقصری اگر من دیگر ” من سابق ” نیستم ! من را به من نبودن محکوم نکن ! من همانم که درگیر عشقش بودی ! یادت نمی آید ؟! من همانم ! حتی اگر این روز ها هر دویمان بوی بی تفاوتی بدهیم !
خیلی سخته به خاطر کسی که دوستش داری همه چیز رو از سر راهت خط بزنی بعد بفهمی خودت تو لیستی بودی که اون به خاطر یکی دیگه خطت زده... افسوس!
![]() سهشنبه 02 مهر 1392 :: 21:54 :: نويسنده : ashkbaran
وقتی که دیگر نبود، من به بودنش نیازمند شدم.
وقتی که دیگر رفت، من در انتظار آمدنش نشستم.
وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد، من او را دوست داشتم.
وقتی که او تمام کرد، من شروع کردم.
وقتی او تمام شد، من آغاز شدم.
" و چه سخت است تنها متولد شدن، مثل تنها زندگی کردن، مثل تنها مردن! " ![]() خــــدایـــــا
"مــن" به دنــبال "تــويي" مي گــشتم بــراي " مــــــا " شــدن دريــغ که بــازي را "او" بــــرد....
دوشنبه 25 شهریور 1392 :: 22:28 :: نويسنده : ashkbaran
خواستم گلــــــــــــــــه کنم از نامهـــــــــــــــــربانــــــي هايت . . . امــــــــــــــــــــــــّـــــــــــــا . . . خوب کـــــــــه فکـــــــــــــر ميکنم . . . مـــــــــــــــن بي مقدمه عاشق تـــــــــــو شدم . . . تقصيـــــــــر تــــو نيست . . . اشتبـــــــاه مَـــــن است . . .!
جمعه 08 شهریور 1392 :: 19:36 :: نويسنده : ashkbaran
جمعه 08 شهریور 1392 :: 19:30 :: نويسنده : ashkbaran
من به تنهایی هایم بسنده خواهم کرد
...
به افکارم به چشمانم و به گامهایم که بی تو ، میل به هرزگی دارند خاموشی خواهم افکند!
من به پای آن روز که قرعه عشق به نام ما خواهد افتاد، هوس هایم را به بیراهه نخواهم کشاند و رشته افکارم را، به قدرت بی همتای عشق وصله خواهم زد.
من به عشق امید دارم...
که امید دارم در شبی بارانی، از واپسین کوچه های قلبم که عمریست رنگ بی رنگی تنهایی گرفته اند، عبور خواهی کرد و با عطر نفس هایت ، وجود دوباره ای برایم خواهی ساخت.
آن شبی که دیگر بودنم،برای من واحد نخواهد بود آن شبی که به خدایمان عاشقانه لبخند خواهیم زد.
من به آن روزها امید دارم و به خاطرت، و تنها به خاطرت، در سخت ترین و دردناک ترین ثانیه ها خواهم ماند و خواهم ایستاد.
و تنها به خاطرت، این بودنم را با عشق خواهم ستود...
جمعه 08 شهریور 1392 :: 19:26 :: نويسنده : ashkbaran
شب را سپری می کنم تا در گذر لحظه هایم، .......... نگاهم بر زیبایی نگاهت خیره گردد و من باشم و چشمان تو و اشتیاق عشق ........... از حصار افکار پریشانم می گریزم و می روم، تا به روزی که دستهایمان به هم آغوشی هم برسند تا به روزی که به بها و بهانه عشق، تنمان کنار هم آرام گیرند. ........... می روم تا در پی من گامهایم، آرزوی با تو بودن را به تصویر بکشند.
آرشيو وبلاگ پيوندها نويسندگان |
|||
|
|
نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید
کد ۶ رقمی ارسالشده به ایمیل و رمز عبور جدید را وارد کنید.
در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید
دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید
ورود کاربران
خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید