|
❤ ‿❤ اشک باران ❤ ‿❤ عاشقانه و عارفانه |
|||
|
بفهم لعنتی…..! یکبار هم بفهم!! این اسمش قلب است…. همان که در دستت بازیش میدهی! عروسکت را میگویم!! اسمش قلب است…..می تپید قبل از تو! رنگ داشت!امید داشت…..!!! تو سردش کردی…سنگش کردی….تنگش کردی….دیگر نفس ندارم!!! پس بده….. من قلبم را میخواهم…! سهشنبه 19 آذر 1392 :: 15:21 :: نويسنده : ashkbaran
ترس از دست دادنت
همه ی آنهایی که مرا نگاه میکنند میفهمند
که من حسود هستم !!
و همه آنهایی که تو را نگاه میکنند
آه ..
لعنت به آنهایی که تو را نگاه میکنند . سهشنبه 19 آذر 1392 :: 15:17 :: نويسنده : ashkbaran
آﺩﻣــــــــــﺎﯼ ﺭﺍﺳـــــــﺘﮕﻮ .... ﺧﯿﻠﯽ ﺯﻭﺩ ﻭ ﺧﯿﻠــــﯽ ﺭﺍﺣﺖ ﻋﺎﺷـــــﻖ ﻣﯽ ﺷﻦ ...
ﺧﯿﻠﯽ ﺭﺍﺣﺖ ﺍﺣﺴﺎﺳﺸﻮﻥ ﺭﻭ ﺑُﺮﻭﺯ ﻣﯿﺪﻥ .....
ﺧﯿﻠﯽ ﺭﺍﺣﺖ ﺑﻬﺖ ﻣﯽ ﮔﻦ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘـــــــﺖ ﺩﺍﺭﻥ ....
ﺧﯿﻠﯽ ﺩﯾـــــﺮ ﺩﻝ ﻣﯽ ﮐﻨﻦ ....
ﺧﯿﻠﯽ ﺩﯾــــــﺮ ﺗﻨــــــــﻬﺎﺕ ﻣﯽ ﺫﺍﺭﻥ ....
ﺍﻣــــــــﺎ .....
ﻭﻗﺘـــــﯽ ﺯﺧﻤــــــــﯽ ﺑﺸﻦ ...
ﺳﺎﮐﺖ ﻣﯽ ﺷﻦ ...
ﭼﯿـــــــﺰﯼ ﻧﻤـــــــــی ﮔــــــــﻦ ....
ﺧﯿﻠﯽ ﺭﺍﺣﺖ ﻣﯿﺮﻥ ....
ﻭ ....
ﺩﯾﮕﻪ ﻫﻢ ﺑﺮ ﻧﻤﯽ ﮔﺮﺩﻥ ...
(ولـــــــــی تا ابــــــــــد میشکــــــــــنن)
سهشنبه 19 آذر 1392 :: 15:13 :: نويسنده : ashkbaran
خدايا دوستت دارم...
بيشتر از همه چيز...بيشتر از همه كس...
دلم ميخواهد در اغوشت ارام بگيرم...
نوازشم كن چشمانم يك خواب بلند را ميطلبد...
فاصله ام تا تو زياد است ودستم به اسمانت نميرسد اما...
اما برايت سخت دلتنگم...
من از زمين خسته ام...
از ادمهايش...
از رسمشان...
از همه چيز خسته ام...
ميخواهم به اسمان بروم انجا كه همه چيز ميدرخشد...
امروز تمام ارزوي من تويي...
خدايا دوستت دارم
ميخواهم به ديدنت بيايم
صدايم را ميشنوي؟؟!!
دستم را بگير و با خودت ببر...
مرا ببر به دنيايي كه چوپان دروغگويي در ان نيست...
دنيايي كه گوشه گوشه اش بوي صداقت ميدهد...
دنيايي كه فرهادش به جرم دوست داشتن شيرين مجبور به كندن
كوه نباشد...
دنيايي كه ذره ذره اش بوي عشق ميدهد...
زميني ها سنگ دل شده اند!!
مادربزرگ ديگر در شب هاي باراني حيوانات سرما زده را به
خانهاش راه نميدهد...
ديگر كسي عاشق نميشود ...همه دارند دل ميكنند...
عمق همدردياش با هم در گفتن يك اخي... خلاصه ميشود...
خدايا دل كوچك من تحمل اين همه درد را ندارد...
انجا كه چشمانم ميبينند ولي از دستانم كاري ساخته نيست....
خدايا ميخواهم در كلبه ي حقيرانه ام چون تويي داشته باشم...
مهمان هميشگيم بمان...
حرفاي دلم بود به خداجونم....
خدايا خيلي دوست داااااااااااااااارم... سهشنبه 19 آذر 1392 :: 15:10 :: نويسنده : ashkbaran
دلتنگ که باشی ، سهشنبه 19 آذر 1392 :: 15:07 :: نويسنده : ashkbaran
دلتنگ که باشی ،
پــــلاک کوچـــه ، حـــتــــی آدرس خانـــــه ام را عـــــوض کــرده ام چه فایــــده ، یــــاد تــــــــــــــو در پــــرت تــــرین خیـــابـــان های این شـــهــــر هـــم مـــــرا به راحــتــی پـــیــــدا می کـــنـــد… جمعه 15 آذر 1392 :: 20:20 :: نويسنده : ashkbaran
وقتی دو عاشق از هم جدا میشن ... دیگه نمیتونن مثل قبل دوست باشن ... چون به قلب همدیگه زخم زدن ... نمیتونن دشمن همدیگه باشن ... چون زمانی عاشق بودن .. جمعه 15 آذر 1392 :: 20:17 :: نويسنده : ashkbaran
لحظه هایست که تنهایی من سنگین است... لحظه هایی که تو را می خوانم لحظه هایست که از گریه به خود می پیچم... لحظه هایی که تو را می خوانم لحظه هایست که از گریه فرو می ریزم... میشود گریه نکرد... میشود ساده نشست... میشود عمق پریشانی را با سکوتی به فراموشی و انکار سپرد! ولی ای کاش تو کاری بکنی... دل من طاقت دنیای تو را کم دارد! دل من خسته و بی فرجام است... لحظه ای با تو پر از احساسم لحظه ای بی تو ز غم سرشارم... و مرا لحظه ی سرشاری و غم بسیار است! ... من و تنهایی و یک عالمه غم تا کجا طاقت تکرار شدن را داریم؟ من به دنیای تو بدبین هستم... من به رویای محبت، به صفا، عشق و وفا شک دارم! ... و من اینگونه به تنهایی خود می نازم... خلوتی از تو و من... خلوتی دور ز دنیای پر ترس و دروغ... لااقل با دل خود میسازم... و جدا از همه جا ، از همه کس روی دستان نوازشگر تو میمیرم... گره کور فرو پاشی من میشود باز به دستان تو اما یارب! من تو را کم دارم... من به دستان تو محتاج هستم... بگشا بند و مرا خالی کن... باز کن این گره کور و مرا راهی کن.... کاسه ی صبر من عمریست که پر گشته خدا... جمعه 15 آذر 1392 :: 20:09 :: نويسنده : ashkbaran
و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من
من خودم بودم و یک حس غریب که به صد عشق و هوس می ارزید
من خودم بودم و دستی که صداقت می کاشت گر چه در حسرت گندم پوسید
من خودم بودم و هر پنجره ای که به سرسبزترین نقطه بودن وا بود
وخدا می داند سادگی از ته دلبستگی ام پیدا بود
من نه عاشق بودم و نه دلداده گیسوی بلند
و نه آلوده به افکار پلید من به دنبال نگاهی بودم که مرا از پس دیوانگی ام می فهمید
آسمان فرصت پرواز بلندیست ولی؟ قصه این است چه اندازه کبوتر باشی
آرشيو وبلاگ پيوندها نويسندگان |
|||
|
|
نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید
کد ۶ رقمی ارسالشده به ایمیل و رمز عبور جدید را وارد کنید.
در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید
دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید
ورود کاربران
خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید