|
❤ ‿❤ اشک باران ❤ ‿❤ عاشقانه و عارفانه |
|||
|
شنبه 05 بهمن 1392 :: 09:27 :: نويسنده : ashkbaran
پیامک و اس ام اس دلتنگی بهمن ۹۲
ادامه مطلب ...
"زندگـــــی " جمعه 04 بهمن 1392 :: 14:36 :: نويسنده : ashkbaran
کـوتـاه مـی گـویـم
چتر ها را باید بست . زیر باران باید رفت. فکر را خاطره را زیر باران باید برد با همه مردم شهر زیر باران باید رفت . عشق را زیر باران باید جست . زیر باران باید با زن خوابید . زیر باران باید بازی کرد. زیر باران باید چیز نوشت . حرف زد ، نیلوفر کاشت . زندگی تر شدن پی در پی زندگی آبتنی کردن در حوضچه ی اکنون است... لب دریا برویم و بپاشیم میان دو هجا تخم سکوت و نترسیم از مرگ ... (( سهراب سپهری ))
در میان من و تو فاصله هاست گاه می اندیشم می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری تو توانایی بخشش داری دستهای تو توانایی آن را دارد که مرا زندگانی بخشد چشمهای تو به من می بخشد شور عشق و مستی و تو چون مصرع شعری زیبا سطر برجسته ای از زندگی من هستی دفتر عمر مرا با وجود تو شکوهی دیگر رونقی دیگر هست می توانی تو به من زندگانی بخشی یا بگیری از من آنچه را می بخشی من به بی سامانی ، باد را می مانم من به سرگردانی ، ابر را می مانم من به آراسته گی خندیدم منه ژولیده به آراسته گی خندیدم سنگ طفلی اما خواب نوشین کبوتر ها را در لانه می آشفت قصه ی بی سر و سامانی من باد با برگ درختان می گفت باد با من می گفت : " چه تهی دستی مرد ! " ابر باور می کرد من در آئینه رُخ خود دیدم و به تو حق دادم آه ... می بینم ، میبینم تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی من به اندازه زیبایی تو غمگینم چه امید عبثی من چه دارم که تو را در خور ؟! هیچ ! من چه دارم که سزاوار تو ؟! هیچ ! تو همه هستی من هستی من تو همه زندگی من هستی تو چه داری ؟! .... همه چیز تو چه کم داری ؟! ...هیچ ! بی تو در می یابم چون چناران کهن از درون تلخی واریزم را کاهش جان من ، این شعر من است آرزو می کردم که تو خواننده ی شعرم باشی راستی .... شعر مرا می خوانی ؟! باورم نیست که خواننده ی شعرم باشی نه .... دریغا ، هرگز کاشکی شعر مرا می خواندی !!!
گاهی باخودم میگویم کاش عقب مانده بودم آنوقت اگر چیزی می خواستم زود برایم فراهم می کردند نمی گفتند خودت برو کار کن و نون خودت رو خودت در آور دیگران نگران حرف زدم نبودم هر چه را می خواستم به زبان می آوردم کسی هم دلگیر نمی شد می گفتند اشکال ندارد بیمار است نگران زندگی آینده ام نبودم نه دنبال دختر پاکی می گشتم نه منتظر آمدن مردی با اسب سفید بودم آزادانه زندگی می کردم نه گشت ارشاد به خاطر مانتو کوتاهم مرا میگرفت نه به خاطر قدم زدن شب داد بازداشتگاه بودم دیگر لازم نبود به خاطر داشتن مزاحم تلفنی خطم را عوض کنم چون اگر پاسخ اش را میدادم دیگر به من زنگ نمی زد و زیباتر این است که زمانی که می مردم به بهشت می رفتم زیرا می گویند چون این دسته آدم ها در زمین به راحتی زندگی نمی کنند به بهشت می روند و نمی دانند که من بهترین زندگی را داشتم و آخر هم به بهشت میروم پنجشنبه 03 بهمن 1392 :: 00:52 :: نويسنده : ashkbaran
پنجشنبه 03 بهمن 1392 :: 00:48 :: نويسنده : ashkbaran
من برای دوست داشتنت .. برای نگاه در چشمانت ..
گاهی باید احساس نکنی، تا احساست کنند! گاهی باید کسی باشی که نیستی، تا کسی که بودی باشی! گاهی باید چشم ها را بست، تا تو را ببینند! گاهی باید خوابید، تا شاید بیدارت کنند! گاهی باید رفت، تا بودنت احساس شود… یکشنبه 29 دی 1392 :: 13:27 :: نويسنده : ashkbaran
روزگاری خواهد رسید.....همچنان در آغوش دیگری خفته ای..... به یاد من........ ستاره ها را خواهی شمرد تا آرام شوی!دلت هوایم را خواهد کرد........... به یاد خواهی آورد با هم بودن هایمان را......به یاد خواهی آورد خنده هایم را......به یاد خواهی آورد اشک هایم را....... مطمئنم در آن لحظه در دلت میگویی من تو را میخواهم....... آرشيو وبلاگ پيوندها نويسندگان |
|||
|
|
نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید
کد ۶ رقمی ارسالشده به ایمیل و رمز عبور جدید را وارد کنید.
در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید
دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید
ورود کاربران
خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید