❤ ‿❤ اشک باران ❤ ‿❤
عاشقانه و عارفانه
 
 
یکشنبه 03 اسفند 1393 :: 00:38 ::  نويسنده : ashkbaran

 

 برای تصاحبت نمی جنگم!

 

 

 

احاطه ات نمی کنم تا مال من شوی! 

 

 

 

با رقیبان نمی جنگم! 

 

 

 

عشق تملک نیست، تعلق است! 

 

 

 

ولی اگر بیایی و بمانی،

 

 

 

برای با تو ماندن، با دنیا می جنگم

 

 

برای زندگی باتو می میرمقلب



یکشنبه 03 اسفند 1393 :: 00:35 ::  نويسنده : ashkbaran

 عزیـز کرده ی ِ شعرهایــم

 

خواستـم بگویـم " بی تو .. ...."

 

نفس ِ شعر بنـــد آمد !!

 

من که دیگــر

 

جـای ِ خود دارم ...قلب



یکشنبه 03 اسفند 1393 :: 00:31 ::  نويسنده : ashkbaran

 شـــب باشـــد

جنگل مه گرفته باشد


باران باشد


تو باشی و من


بیــــــــــــــا راه را گــــــــــــــــم کنیم... 



یکشنبه 03 اسفند 1393 :: 00:26 ::  نويسنده : ashkbaran

 یک روزی ...یک جایی


بالاخره

اونی که مال ِمال خودته

میاد و

توچشمات نگاه میکنه

ومیگه:


عشقم دیرپیدات کردم!

اما بالاخره پیدات کردم!


بعد دستشو میندازه دوره کمرتو میگه:

دیگه نمیزارم ازم دوربمونی!


خداکنه اون روز بارونم نم نم بباره...
♥♥

 



یکشنبه 03 اسفند 1393 :: 00:20 ::  نويسنده : ashkbaran

 خداوند به یكى از پیامبران وحى كرد:


 كه فردا صبح اول چیزى كه جلویت آمد بخور! و دومى را بپوشان ! و سومى را بپذیر! و چهارمى را ناامید مكن ! و از پنجمى بگریز!

 پیامبر خدا صبح از خانه بیرون آمد. در اولین وهله با كوه سیاه بزرگى روبرو شد، كمى ایستاده و با خود گفت :


 خداوند دستور داده این كوه را  بخورم . در حیرت ماند چگونه بخورد! آنگاه به فكرش رسید خداوند به چیز محال دستور نمى دهد، حتما این كوه خوردنى است . به سوى كوه حركت كرد هر چه پیش مى رفت

كوه كوچكتر مى شد سرانجام كوه به صورت لقمه اى درآمد، وقتى كه خورد دید بهترین و لذیذترین چیز است .

 از آن محل كه گذشت طشت طلایى نمایان شد. با خود گفت : خداوند دستور داده این را پنهان كنم . گودالى كند و طشت را در آن نهاد و خاك روى آن ریخت و رفت . اندكى گذشته بود برگشت پشت سرش را

نگاه كرد دید طشت بیرون آمده و نمایان است . با خود گفت من به فرمان خداوند عمل كردم و طشت را پنهان نمودم .

 سپس با یك پرنده برخورد نمود كه باز شكارى آن را دنبال مى كرد. پرنده آمد دور او چرخید. پیامبر خدا با خود گفت :


 پروردگار فرمان داده كه این را بپذیرم . آستینش را گشود، پرنده وارد آستین حضرت شد. باز شكارى گفت :


 اى پیامبر خدا! شكارم را از من گرفتى من چند روز است آنرا تعقیب مى كردم .

 پیامبر با خود گفت :


 پروردگارم دستور داده این را ناامید نكنم . مقدارى گوشت از رانش برید و به او داد و از آن محل نیز گذشت ناگاه قطعه گوشت گندیده را دید، با خود گفت :


 مطابق دستور خداوند از آن باید گریخت .

 پس از طى مراحل به خانه برگشت شب در خواب به او گفتند: ماءموریت خود را خوب انجام دادى . آیا حكمت آن ماءموریت را دانستى و چرا چنین ماءموریتى به شما داده شد؟


 پاسخ داد: نه ! ندانستم .

 گفتند: اما منظور از كوه غضب بود. انسان در هنگام غضب خویشتن را در برابر عظمت خشم گم مى كند. ولى اگر شخصیت خود را حفظ كند و آتش ‍ غضب را خاموش سازد عاقبت به صورت لقمه اى شیرین و

لذیذ در خواهد آمد.


 و منظور از طشت طلا عمل صالح و كار نیك است ، وقتى انسان آن را پنهان كند خداوند آن را آشكار مى سازد تا بنده اش را با آن زینت و آرایش دهد، گذشته از این كه اجر و پاداشى براى او در آخرت مقدر

كرده است . و منظور از پرنده ، آدم پندگویى است كه شما را پند و اندرز مى دهد، باید او را پذیرفت و به سخنانش عمل كرد.


 و منظور از باز شكارى شخص نیازمندى است كه نباید او را ناامید كرد.


 و منظور از گوشت گندیده غیبت و بدگویى پشت سر مردم است ، باید از آن گریخت و نباید غیبت كسى را كرد.



شنبه 02 اسفند 1393 :: 13:50 ::  نويسنده : ashkbaran

 بــــاید بــاور کنــیم !

 


"تنـهـــایی" . . .

تلـــخ تــرین بــلایِ بــودن نیــســت . . . 

چیـــزهـای بـدتــری هـم هســت . . . 

روزهـــای خستـــه ای که در خـلـوتِ خـانـــه، پـیـــــر می شــوی . . . 

و ســال هــایی که ثانــیه به ثانیــه از سَــر گذشتــه اســت. . . 

تـــازه پِــی می بـــریــم کـه تــنـــهـایـی، تلخــخ تــرین بـلایِ بـــودن نیســـت. . . 

چیـــزهـــای بدتـــری هم هســــت 

دیــر آمـــدن!


 



شنبه 02 اسفند 1393 :: 13:45 ::  نويسنده : ashkbaran

 

  

بقیه در ادامه مطلب



ادامه مطلب ...


شنبه 02 اسفند 1393 :: 13:22 ::  نويسنده : ashkbaran

 خداوندا ، نمیدانم چه تقدیری مرا فرموده ای اما

برای دوستان من عطا فرما :

هزار و سیصد امید

هزار و سیصد و نود بهروزی

هزار و سیصد و نود و چهار لبخند زیبا

سال نو بر شما و خانواده محترمتان مبارک باد

 

اس ام اس تبریک نوروز 94, نوروز 94, اس ام اس تبریک عید 94

 متن تبریک سال 94 

عید است ولی بدون او غم داریم / عاشق شده ایم و عشق را کم داریم

ای کاش که این عید ظهورش برسد / اینگونه هزار عید با هم داریم

اللهم عجل لولیک الفرج

سال نو مبارک

بقیه در ادامه مطلب



ادامه مطلب ...


شنبه 02 اسفند 1393 :: 11:37 ::  نويسنده : ashkbaran

 عاشق باش ، ...

دلداده باش ...

دلت را بده دست خودش ! ...

خودش گفته :
 
مصفا کردنش با "من" ...

دلت را به آب بسپار ، زلال و روان ...

تو قلبت را هوایی کن ، خدایی کردنش با من ! ...



شنبه 02 اسفند 1393 :: 11:35 ::  نويسنده : ashkbaran

 دوست داشتن کسی که دوستتان ندارد

 مانند این است که در فرودگاه منتظر کشتی باشید!



درباره وبلاگ


موضوعات
تلگرام
تسلیت.... کاش می شد … مجموعه جملات زیبا و عاشقانه بسیار ناب و رمانتیک خاص 96 – 2017 عشق من.... عشق .... دوستت دارم ... برهان عشـق…
پيوندها
نويسندگان
 
 
 

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید