|
❤ ‿❤ اشک باران ❤ ‿❤ عاشقانه و عارفانه |
|||
|
بعد از سالها دختر کبریت فروش را دیدم بزرگ و زیبا شده بود به او گفتم کبریت هایت کو میخواهم این سرزمین را به اتش بکشم
خندی تلخی کردو گفت
کبریت هایم را نخریدن سالهاست که تنم را میفروشم
آرشيو وبلاگ پيوندها نويسندگان |
|||
|
|
نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید
کد ۶ رقمی ارسالشده به ایمیل و رمز عبور جدید را وارد کنید.
در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید
دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید
ورود کاربران
خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید