|
❤ ‿❤ اشک باران ❤ ‿❤ عاشقانه و عارفانه |
|||
|
در انحنای تنهایی خویش… بین ماندن و رفتن… بین بودن و نبودن… بین نیاز و استغنا… بین خاموشی و فریاد… رفتن را برمی گزینی. حسی گنگ و نامفهوم با معنایی به وسعت اندوه تو را در بر می گیرد و بغضی خاموش گلویت را می فشارد. میشکنی میشکنی و از مرور خاطره ها خیس می شوی. خوب می دانی که از خستگی حرف های بر دل مانده مچاله خواهی شد ولی می روی و سکوت پیشه می کنی و آنقدر غرق در این سکوت می شوی که می خواهی سکوتت را فریاد کنی، با تمام وجودت فریاد کنی ولی می دانی آری خوب میدانی که سکوت را نمی توان فریاد زد. و ای کاش کسی معنای این سکوت را می فهمید…
آرشيو وبلاگ پيوندها نويسندگان |
|||
|
|
نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید
کد ۶ رقمی ارسالشده به ایمیل و رمز عبور جدید را وارد کنید.
در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید
دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید
ورود کاربران
خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید